تبليغاتX
...هر چه میخواهد دل تنگت بگو
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
خسته ام

 

خسته ام از  ،لبخند اجباری       

 خسته ام ، از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی  ِزندگی  با وهم ٍ بیداری

این همه عشقای کو تاهٌ ، این تحملهای طولانی

سرگذشته بی سرانجامٍ ،گم شدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش رومون بود ، ولی باور نمیکردیم

همین امروز روشن هم ، پی خورشید میگردیم

نشستیم روبروی هم ، تو چشمامون نگاهی نیست

نه با دیدن، نه با گفتن ، به قد لحظه راهی نیست

من و تو گم شدیم انگار، تو این دنیای وارونه

که دریاشم پر از حسرت ، همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو میگیریم،  تو اشک گریه ی آخر

تو دریای ترک خورده ، میون موج خاکستر

این همه عشقای کوتاه ّ ، این تحملهای طولانی

سرگذشته بی سرانجام ِ گم شدن تو فصل طوفانی     

 

 

+ نوشته شده توسط "سیما "