
سیاهی شب
و سکوت روستا ،
کوههای استوار که در یک صف به نظاره ی دشت ایستاده اند.
درختان قد علم کرده ی سرو و سپیدار ،
و نسیمی که به آرامی در حرکت است ،
و ترانه ی شب را در گوش برگها زمزمه می کند، تا آنها را به رقصاند .
صدای پای آب رودی که به سرعت در حرکت است ،
و عجله ای برای رسیدن به پهنای دریا را دارد.
و
آواز جیرجیرکها که گویی در بزمی شرکت کرده اند ،
یکدست و منظم به گوش می رسد .
چه زیبایی خیره کننده ه ای ...
آسمان تیره ی پرستاره ،
به حّدی به زمین نزدیک است که ،
گویی اگر دست بیندازی مشتی از ستارگان را خواهی چید .
چه سکوت و آرامش دلچسبی ...!
با تک تک زیباییها حتی در این سیاهی شب ،
خدا را می توان دید .
در این آرامش او همه جا با من است .
او با تک تک این مناظر با من سخن می گوید ،
و مرا مشتاق به تسبیح خود می کند.
غرق در افکار خود و غرق در زیباییهای اطراف ...
ناگهان صدای صوت ترن در نیمه شب ،
سکوت شب را بر هم می زند .
مسافرانی خسته از سفری طولانی ،که دل به شب سپرده اند.
سپس ،
صوتی دیگر ،
و دوباره حرکت ...!
و باز سکوت و آواز دل انگیز شب ..
وبازمن ماندم با تنهایی خود ...!

" مسافر "
تا کی جفا کشم زتو ، ای بیوفا برو
بگذاشتمت به مدعیان مدعا ، برو
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
بیگانه ام دگر برو ، ای آشنا برو
امید صلح نیست دگر ، نیست نیست نیست
منشین ، منشین برو ، برو برو ای بی وفا برو
