تبليغاتX
...هر چه میخواهد دل تنگت بگو
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
" سکوت شب "
 

سیاهی شب

و سکوت روستا ،

کوههای استوار که در یک صف به نظاره ی دشت ایستاده اند.

درختان قد علم کرده ی سرو و سپیدار ،

و نسیمی که به آرامی در حرکت است ،

و ترانه ی شب را در گوش برگها زمزمه می کند، تا آنها را به رقصاند .

صدای پای آب رودی که به سرعت در حرکت است ،

و عجله ای برای رسیدن به پهنای دریا را دارد.

و

آواز جیرجیرکها که گویی در بزمی شرکت کرده اند ،

 یکدست و منظم به گوش می رسد .

چه زیبایی خیره کننده ه ای ...

آسمان تیره ی پرستاره ،

به حّدی به زمین نزدیک است که ،

گویی اگر دست بیندازی مشتی از ستارگان را خواهی چید .

چه سکوت و آرامش دلچسبی ...!

با تک تک زیباییها حتی در این سیاهی شب ،

 خدا  را می توان دید .

در این آرامش او همه جا با من است .

او با تک تک این مناظر با من سخن می گوید ،

و مرا مشتاق به تسبیح خود می کند.

غرق در افکار خود و غرق در زیباییهای اطراف ...

ناگهان صدای صوت ترن در نیمه شب ،

سکوت شب را بر هم می زند .

مسافرانی خسته از سفری طولانی ،که دل به شب سپرده اند.

سپس ،

صوتی دیگر ،

و دوباره حرکت ...!

و باز سکوت و آواز دل انگیز شب ..

وبازمن ماندم با تنهایی خود ...!

                       

+ نوشته شده توسط "سیما "
دوشنبه یکم تیر 1388
" مسافر "
 

" مسافر "

تا کی جفا کشم زتو ، ای بیوفا برو

بگذاشتمت به مدعیان مدعا ، برو

دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی

بیگانه ام دگر برو ، ای آشنا برو

امید صلح نیست دگر ، نیست نیست نیست

منشین ، منشین برو ، برو برو ای بی وفا برو

       

+ نوشته شده توسط "سیما "