
مهربانا ،
یاری ام کن تا لحظه ای دستم از
دست شفا بخشت رها نشود .
معبودا ،
با یاد مهربانت
هر لحظه به صبح امید ،
سلامی دوباره خواهم کرد...

" سلامی دوباره "
قدم زنان در کوچه باغها پیش می روم .
نمایی زیبا از درختان سربه آسمان کشیده ،
و
بوته های گلهای وحشی در اطراف .
صدای حرکت رودی که شتابان در حال پیشروی است .
شیطنتهای پروانه ها،
و
نوای شیرین بلبلکان عاشق
که سرود عشق را در گوش هم زمزمه میکنند .
رقص آفتاب در آب برکه ،
و
جشن وبازی ماهیهای قرمز ،
همگی خاطرات شیرین و زیبای گذشته را ،
در ذهن خسته ام تداعی میکنند .
آوای طبیعت با سر انگشتان خود
روح زخم خورده ام را نوازش می کند و
لذتی وصف ناشدنی به جانم می بخشد .
خنکای آب بر تن همیشه تبدارم مسکنی است ،
و آواز بلبلان نوایی دلنشین برای قلب خسته ام .
باید خستگیها را به فراموشی بسپارم
و
دوباره با عشق
به زندگی سلامی دوباره کنم .
طبیعت زنده با نوای زندگی ،
امید را در وجودم شکوفا می کند .
ای کاش
هم اکنون که وجودم لبریز از عشق به زندگی است ،
عشق تو نیز روحم را لبریز می کرد .
همه جا تورا میبینم ،
همه جا نشانه های توست
و
همه جا عشق تو
مهربانم

" مانده ام تنها در این شهر غریب "
" شهری رنگارنگ ،پراز مکر و فریب "
" مردمانش همه در فکری پلید "
" گر نجنبی ، میخوری حیله ، فریب "
![]()
" قصه ی نیلوفران "
شبها به یادت می سرایم ، قصه ی نیلوفران را
از دوریت سر می دهم ناله ، فغان را
یارا که تا منزلگهت ، فاصله ای نیست
دردا چه حاصل ، تو نمیبینی غمم را
من چشم در راه ِ همان خال لب هستم
ای یار خوش سیما دوا کن ، درد دل را
آرامشی از تو به جانم می نشیند
جانا تو هم بخشای ، این آرام تن را
از تو نوشتن در سکوت و خلوت شب
کم کم ربوده خواب چشمان ترم را
یادت همیشه ، همره ِ تنهاییم شد
مهرت چه ناخواسته ، گرفتار کرده ما را

