
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین ، هم از زمون
تو زندگیم ، چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون ، دست رفاقت نمیدم

" خسته ام "
خسته ام از هجوم افکار
خسته از این تن تب دار
خسته از ، ناباوریها
این همه بی یاوریها
خسته از دل خوش کٌنکها
برای این آدمکها
خسته از ، هر چی که دارم
چه خوب ، چه بد
یا اونایی که ندارم
خسته از ، حرفای پوشالی
از آدمای تو خالی
خسته از ، حرفای گفته
حرفای سرپوش گذاشته یا نگفته
خسته ام ، از همه ی دلتنگیا
از این زندگی ، که همش شده ریا ...
خسته از ، نگاه مردم
از توقعات ، آدمای بی ترحم !!!
خسته ام ، از زنده بودن
دل به یاری نسپردن
خسته ام ، خسته و تنها...!
کاشکی ، وقتش برسه
آروم بشه ، این تن تب دار...

معبودا ![]()
سینه ام بگشا ،خطاهایم ببخشای
عذرم بپذیر و مرا در پناه عطوفت
و
مهرت قرار ده...!!!
![]()
( این روزا خیلی خسته ام .چراشو نمیدونم .فقط میدونم مجبورم مثل همیشه
لبخند به لب داشته باشم تا کسی نفهمه درونم چه غوغایی بپا شده. )
ایستاده ام
در نیمه ی راه جاده ای که ،
ابتدا انتهایش نا پیداست .
به هر سو می نگرم ،
نقطه ای است نامعلوم.
آه ، که چقدر خسته ام...
کوله بارم سنگین است.
باید قدری بیاسایم.
در پناه آنچه تکیه گاهم باشد.
اما کجا ؟
به کی ؟؟؟
مانده ام تنها ...!!!
نه همسفری ،
نه امیدی
خداوندا !!!
در نیمه راه تنها رهایم مکن...!!!
خود گواهی از تنهایی گریزانم ،
یاری ام کن و مرا به مقصد برسان...!

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم در سر ، نه پایی داشتم در گِل
به دست خویش کردم ،این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش ،هم سازم جدا خود را
خداوندا ! ![]()
در شوره زار سخت و تلخ روزمره گیها ،
تنها یاد توست که التیام بخش و
شیرین کننده این تلخیهاست ...
![]()
باید از تو می گذشتم ،تویی که عزیزترینی
تو یه حس عاشقونه ، برای من بهترینی
باید از تو می گذشتم ،تویی حس عاشقیهام
تویی که قدم میذاشتی ،توی خواب و توی رویام
باید از تو می گذشتم ،تو برام حسی غریبی
تو تموم خستگیهام ،تویی که فقط تونستی دل ساده ی منو بفریبی
باید از تو می گذشتم ،تویی که حتی نداشتی ، یه صداقت تو کلامت
من می رم تا بی نهایت ، تو بمون با روزگارت
باید از تو میگذشتم ،ای همه غرور دنیا توی چشمای سیاهت
آخرش منو گذاشتی ،توی حسرت نگاهت
باید از تو می گذشتم،تویی که یه روزی بودی همه ی داروندارم
به خدا سپردمت من ،
تو برو ....
نمی خوام تا دنیا دنیاست ،بذاری چشم انتظارم
باید از تو می گذشتم ،
باید از تو می گذشتم ....

" بهاران رفت و گُل از بوستان رفت
حساب روز و شب از دستمان رفت "
" سکوت "
سکوت می کنم ،
به اندازه ی همه ی ستاره های آسمان ،
که حتی یکی از آنها را حتی به دروغ ،
در تصرف خویش ندارم .
سکوت می کنم ،
به پهنای اقیانوسی که ،
ابتدا و انتهایش نا معلوم است .
سکوت می کنم ،
به اندازه ی همه ی حرفهای درون دلم ،
که هنوز خیلی از آنها ناگفته مانده .
و سکوت می کنم ،
به اندازه ی همه ی عمرم ،
که ند انستم چگونه سپری شد ،
و نمی دانم ،
تا به کی باید این تن تب دار ، را با خود همراه کنم .
سکوت می کنم ،
به خاطر تو ،
به خاطر خودم ،
تا مبادا ، راز درونم برملا شود !!!
سکوت می کنم ،
تا کسی نداند که هنوز هم بی تابانه میخواهمت !!!
سکوت می کنم ،
تا روزی ، از غم کلامم مرغ عشق خانه ،
از خواندن باز نماند، و باز هم سرود عشق سر دهد .
سکوت من ، فریاد من است ،
که از هر صدایی رساتر و لرزاننده تر است .
فریادی است برای درد درونم .
مرحمی برای زخمی کهنه ، که بر دل دارم .
حرفهایی که فرصت نشد ،
حتی یکی از آنها را بر زبان جاری کنم ...
و محکوم به سکوتی دائم شدم ...!!!
سکوت من ، همه ی حرفم شد .
سکوت من ، سرپوشی برای دردهای درونم ،
آبی روی آتشی همیشگی ،
و سکوت شد ،
همدم و یار همیشگی ام ...

