تبليغاتX
...هر چه میخواهد دل تنگت بگو
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
اسلام علیک یا اباعبدالله الحسین
 

 

به نام یکتا پروردگاری که ما به او محتاجیم و او به ما مشتاق...

سلام به دوستای خوب و عزیزم

عزیزان تو این شبهای عزای حسینی هر موقع بلور دلتون شکستو

مروارید اشکتون سرازیر شد بیماران و گرفتارهارو از دعا  بی نصیب نذارید.

منم التماس دعا دارم...

+ نوشته شده توسط "سیما "
شنبه بیست و دوم دی 1386
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
 

 

             

                         جانم فدایت یا حسین


السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

روایت است وقتی ذوالجناح (اسب مخصوص ارباب) بی سوار 

از میدان بازگشت ، حضرت رقیه تا صدای پای اسب پدر را

شنید سمت ذوالجناح دوید

ذوالجناح تیرهائی بر بدن داشت

و تا نزدیک حضرت رقیه رسید آرام شد

سرخود را سمت حضرت رقیه پائین آورد

و حضرت رقیه در گوش ذوالجناح مطلبی فرمودند که

ذوالجناح سر خود را بر زمین گذارد و مــُـرد

میدانید حضرت رقیه چه فرمودند که ذوالجناح با زخم تیر خود را

به خیام (خیمه ها ) رسانید ولی با جمله ای از پا افتاد ؟

حضرت رقیه فقط سوال کردند : 

بابا کجاست ؟

 وای ! حــــســــیــــنم

  

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

 کوی عشق است این بیابان ، خواهرا غوغا مکن

 بر رخت سیلی مزن ، شیون در این سودا مکن

عهد من پایان پذیرد ، زین سپس رهبر تویی

ای شریک عهد من ، از دشمنان پروا مکن

تشنه لب در این بیابان ، عهد کردم جان دهم

مو  مکن بر روی نعشم ، گیسوانت وا مکن

کوفیان با قصد غارت در ستم طوفان کنند

رو متابی از شکیبا ، وحشت از یغما مکن

میزنن آتش بسوزد خیمه و خرگاه من

اندر آن آتش به دل ، خود آتشی برپا مکن

مشگلت از هر چه باشد ، رو به سجادم بگو

گفتگو  و کشمکش ، با هر کس رسوا مکن

جمع کن اهل حرم را پاسبانی کن به شب

ترک با خار مغیلان ، بلبل شیدا مکن

دل بدست آر از یتیمان ، مهر کن بر کودکان

از حمایت بر حرم ، دوری در این صحرا مکن

با همه نظم سخن ، دیوانه شد دیوانه تر

کیست بر دیوانه گوید ، در جنون غوغا مکن

 

 

 

+ نوشته شده توسط "سیما "
سه شنبه یازدهم دی 1386
آسمون آبی
 

(کاش اینقدر زود به دنیای بزرگی پا نمیذاشتیم )

فرسای عزیز ممنون از هدایای زیبایی که برام فرستادی. همیشه شرمندم میکنی

(دلنوشته )

پشت این پنجره ی بسته

منم و خاطره ی روزای شیرین گذشته

تو هجوم وحشی باد

از ته دل تو وجودم میزنه هی دادو فریاد

من چی بودم ؟ من چی هستم؟

یه منه زخمی و دلتنگ ،

که تو تنهایی شکستم ؟

یاده اون روزای رفته

هی تلنگر میزنه تو ذهنه خستم

کاشکی که بازم میومد روزای پر از قشنگی

روزایی که بود میون هر کسی ، یک دلی و یک رنگی

باز دلم حال و هوای اون روزارو خیلی کرده

روزای پر از صداقت روزای پر از قشنگی....

 

از میراث عشق

خیلی کوچک بودیم قلب های ساده و خوش باور و پاکی داشتیم ،

آنقدر که باور میکردیم اگر مدادمان را بتراشیم و تراشه ه اش را

لای کتاب فارسی بگذاریم ، پروانه میشود.

همیشه این کار را میکردیم و هیچوقت تراشه ی مدادمان

 پروانه نشد و در آخر ، آرزو خواه پر کشیدن پروانه از میان

ورقهای کتابمان میماندیم.

بالاخره ناممان میان نام " آدم بزرگ ها " ثبت شد و در

هیاهوی بی اعتبار زندگی ، آرزوی ما را باد با خود برد.

وقتی فراموش کردیم مدادها پروانه نمیشوند ،

عاشق شدیم و آسمان آبی و شب های مهتابی خواستیم .

دل هامان دوباره تپید ، دوباره گریه را بلد شدیم و دوباره

دلهامان زودباور شدند ،اما عشق ، یک میراث بود و ما فقط

وارثان داغش بوده ایم.گل گلدانمان در باد شکست .

کسی را پشت علفها گم کردیم که اقاقیای دلمان مدام

آمدنش را آواز می کرد ، کسی که مثل رهایی بود اما گاه

قفل قفس میشد و گاهی بغض غربت و بی کسی ،

و گاه مثل دلواپسی بود و ما را از تمام شدن میترساند.

دلهای بهانه گیرمان تنگ شد و آرزوی مرهم برای کسی

از تبار " هر چه عاشق "شدیم و شب گریه های تلخش را

بر شانه های عشق التماس کردیم.

از غصه های دورو دیرین عریان شدیم و برای " کوهی خسته "

تن پوش بوسه خواستیم.

کسی از تبار هر چه عاشق از کوچه های من و تو نیز گذر کرد

و با خود ، چراغی از جنس خورشید آورد ، اما طوفانهای

ناشناس و بی خبر ، چراغهای عاشقی را بر سنگ می کوفتند....

از این کوچه ها کدام چله، گذر کرد ؟

خبر تلخ زمستان را ، کدام پاییز نامهربان ،برای باغچه ای آورد

که هنوز حتی گلی نداده بود ؟

از اهالی کوچه ی عشق بوده ایم .

حنجره ای برای آسمان وام گرفتیم تا به نام عشق برای عشق مویه کنیم...         

(آسمون آبی )

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتای بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک سراب بدم

سیبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتای بیتابی میخوام

مثل یک دسته گل اقاقیا

دلم آواز میکنه بیا بیا

تو می ری پشت علفها گم میشی

من میمونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

                               (فرهاد شیبانی)

به چشمانت بیاموز ، هر کسی ارزش دیدن ندارد...
به چشمانت بیاموز که به چشم به راه بودن عادت نکند
بیاموز که به در خیره نماند.
به چشمانت بیاموز که برای هر کسی بیخواب نشود.
به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد.
به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید:دوستت دارم
به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن ندارد.
به پا هایت بیاموز هر راهی رفتن ندارد. به ان دو بیاموز که به رفتن عادت نکند...
به اشکهایت ، به ان مرواید ها که بسیار عزیز هستند بیاموز که برای هر کسی نریزند...
به گیسوانت به ان موج سیاه بیاموز، که برای هر کسی افشان نشود.
به دستا نت بیاموز :به ان دو بیاموز که هر دستی ارزش لمس کردن ندارد.

به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد و عاشق هر کسی نباشد...

 

 

+ نوشته شده توسط "سیما "