

ساده بودم که توراساده تجسم کردم
بعدلبخند تو باگریه تبسم کردم
آشنا با همه پنجره های شهرم
چون توراپشت همین پنجره هاگم کردم
خواستم که توبمانی و بماند این عشق
خواهشی بود که من دفعه چندم کردم
تو نماندی وصفارفت و صمیمیت مرد
خود را درقفسی تازه تجسم کردم
در قنوتم به خدا روی تورا میبینم
چون که در بانگ ره عشق تیمم کردم
ساده بودم که تو راساده تجسم کردم...
گفتمش دل می خری ؟پرسید چند؟گفتمش دل مال توست تنها بخند.خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود.دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود

خدایا به هرکس که دوست میداری بیاموز که دوست داشتن
بهتر از عشق است وبه هرکس که بیشتر دوست می داری
بیاموز که برای عشق برتر.............

می دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني
اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ...............


من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم میشکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود
من ، در اين خلوت خاموش سکوت
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
اگر از هجر تو آهي نکشم
تک و تنها
به خدا مي شکنم، مي شکنم
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی

آن گاه که با توام
چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا میکند
آن گاه که با توام
چون امواج دریا هستم
که توفنده و سر کش بر ساحل میکوبند .
آن گاه که با توام 
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است .
شاید واژه ی عشق را ساخته اند
تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.
اما باز هم این واژه کافی نیست
با این همه چون هنوز بهترین است
بگزار بگویم و باز بگویم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم.....
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم
نگاهت بر من افتاد و باور کردم
خواهان کسی بودم که باورش کنم
خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم
اما..
آنچه که به راستی نیازمندش بودم
باور کردن خود بود
مرا به درون خودت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت
توست
که زنده ام لمس میکنم و باور دارم
کسی چیزی یا خود را آری تنها به خاطر وجود توست.....

همه چلچراغ آسمون عشق به خاطر تو روشنه..........همه جاي اين دل خزون زده به خاطر تو گلشنه

اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال
ميشی برام ماه شبای بی سحر
ميشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد می زنم
گفتم اين و بنويسم که دوست دارم عزيزم
بيشتر از تو می دونم من که تو اينو نمی دونی...

درنگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه
بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد......
/untitled.bmp)
|
خسته ام از نوشتن کلام عشق
خسته ام از عشق نوشتن اگر گهگاه نیز مینویسم به خاطر وجودت در کنارم است نازنینم اگر عشق ذره ای برایم معنا دارد و اگر ذره ای از احساس آن در وجوم باقی مانده است به خاطر وجود تو در کنارم است ای بهترینم تو نباشی دیگر عشقی وجود نخواهد داشت و عشق دیگر هیچ معنایی برایم نخواهد داشت اگه دارم مینیسم "عشق"بدان که از تو و عش تو دارم مینویسم مینویسم که تو بهترینی مینویسم که تو لایقترینی و مینویسم از تو تا به خود افتخار کنی که مانند تو کسی نیست مثل تو کسی عاشق نیست به پاکی و به نجابتی تو کسی را سراغ نمیبینم تا زمانی که برایم خواهی بود تا زمانی که عشقم خواهی بود برایت خواهم نوشت تمام این احساس عاشقانه را در دفتر عشق خواهی خواند برای تو و به خاطر وجود تو عاشقانه میپرستمت
|
کجايی تا ببينی که من برای خريدن پاره ای از روياهای زلال تو خوابهای شيرين شبانه ام را فروخته ام. کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند. چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق ميکند ؟ اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم |
خنده ادم ها هميشه از دلخوشي نيست گاهي شكستن دلي كمتر از ادم كشي نيست

![]() |
ديگه اشکاتم دروغه تو رو چه به گريه زاري؟ ** آخرش بهم ميخندي ، وقتي که تنهام بزاري** ديگه سد رات نميشم تو برو خاطرت اينجاست** نه که من ازت بريدم، دل تو اينجوري ميخواست
|
راز دل سوخته ام نگاه خسته تو بود و حرف شکفتنم کلام تو. تکیه زده بودیم بر بنیاد عشق اما چرا هر چه با هم ساختیم، سست بود؟؟؟ نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم. توی عاشق دور می شوی و من، فراموش می کنم عشق و زندگی را و از یاد می برم نگاهی را که مرا هراسان می جست. اما لحظه ای صبر کن. دل من پر از حرفهای ناگفته است. لحظه ای بیندیش به آنچه که بودیم. به عشقی که رویید و نگاهی که بی جواب بر صفحه نوشته هایم جدا ماند. لحظه ای بیندیش که چه ساده شروع شد و هر چه را که در آن بود سوازند. اما چه ساده فراموش شد آنچه که با هم ساخته بودیم. و من چه ساده این عشق دروغین و ساختگی تو را باور کردم. چرا؟
خود را به كه بسپارم وقتي كه دلم تنگ است |
تقدیم به تو
|
عشق دیوانه
براي دوست داشتن ديوانگان خود نيز مي بايد ديوانه بود جستجوي نگاه يك ديوانه كه در عطشش معشوقانه عاشقي ميبايست ديوانه بود براي ديدن رنگ چشماني كه هيچ گاه نديدهاي ميبايست ديوانه بود و براي به وسعت رسيدن اين عشق آسماني ميبايست چشمها را شست براي دانستن اينكه چقدر دوستت دارم ميبايست ديوانه باشي و براي بودن يك خيال همحجم يك استكان پر از خالي مي بايست تهي بود از هر چه سرشار و سرشار بود از هر چه مهرباني |
احساسات ..
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک
بازي ميکنن
ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا
غايم ميشه
حسادت ميره اون ور غايم ميشه
عشق مي ره پشت يه گل رز
ديوانگي همه رو پيدا مي کنه
به جز عشق
حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز
عشق نمياد بيرون
ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون
ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا
عشق
پيدا بشه
يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی
ديوانگي اشک مي ريزه
به دست و پاي عشق
بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام
ميدم
عشق فقط يک چيز از اون می خواد
بهش مي گه با من هم درد شو
از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
...
عشق روزگار ما را خراب کرد ..وگرنه
ما بد نبــــــــــــــــــــــــودیم...

عشق؟؟؟؟
عشق یعنی دوستی و دیوانگی
عشق یعنی یک جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در فراغش سوختن
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی اتش افروختن
عشق یعنی بهترین حسن جوان
عشق یعنی قطعه شعری ناتمام



عشق بی نیازی است و بی نیازی یک رنگی دورنگی .عار نیست
عشق همت میطلبد.آزادگی رایگان نیست....

بکن تا توانی بر ضعیفان ظلم و جور
که رسم دستگیری از ضعیفان هم قدیمی شد
به جای قصه مرگ عزیزان خیز و شادی کن
که تشریفات ختم و ماتم هم قدیمی شد..
به گرد شهر گردی که کنی آدمی پیدا؟
به جان حضرت ادم هم که ادم هم قدیمی شد......

چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي
تلخ و چون تمام يادها از من جدا نخواهي شد ...
مرا به بازي کوچک شکست خوردگي
مکشان . تو چون دستهاي من...
اما بدان که همه کس براي بازي هاي حقير افريده نشده است.....
من خوب اگاهم که زندگي يکسر صحنه بازیهاست
به شکوه انچه بازيچه نيست بينديش ...
و گوش کني .ايمان من به تو ايمان من به خاک است...
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن بايد که اینجا رو به روی من بنشینی ....

گل سرخی به او دادم..گل زردی به من داد؟
برای یک لحظه ی ناتمام .قلبم از طپش افتاد....
با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟؟
گفت:نه باور کن نه.؟ولی چون تو را واقعا دوست دارم
نمیخواهم پس از آنکه کام اول از من گرفتی..برای پیدا کردن گل زرد..
زحمتی به خود هموار کنی.......

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارمو آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنماحساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بودنميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود
تک دختر....
تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد
در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد
در انتظار پنجره ها را شکسته بود
از اين همه دروغ و ريا شکسته بود
در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت
از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت
باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت
از کوچه های خالی مردانگی گذشت
ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود
شش دفتر کنار اتاقم سياه بود
ديگر فريب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم
در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم
در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
روزی که بی حضور تو آغاز می کنم
در کوچه های خاطره پرواز می کنم
اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است
از چشمای پاک تو بهتر نديده است
تقدير من هميشه شکيبايی وفاست
او از ترانه تنهاي ام جداست
مردی که من بر سر راهش نشسته ام
بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود
رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود

کاش ميشد عشق را تفسير کرد
خوابه چشمان تو را تعبير کرد
کاش ميشد همچون گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگير کرد
کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد
کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
سلام به همه ی دوستای خوبم مرسی که منو تنها نميزارين امروز خيلی ناراحتم چون يکی از دوستام که تازه باهش آشنا شده بودم از بين ما برای هميشه رفت اسمش ستاره بود و دلش مثل آسمون صاف و پاک و زيبا اون حالا پيش ستاره هاست درسته که رفت ولی هيچوقت فراموشش نميکنم

آسمان هست
من هستم
مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب
اما نه برای تو و نه برای هيچکس
در کنار اين مردم
شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند
شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد
اما من وجود دارم
برای تنهايی ديوارهای اتاق
برای انتظار قلبهای بدون عکس
برای ترک خوردگی روح باغچه
من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها
همانطور که آسمان هست

خدایا!
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چگونه به من محبت میکنی
در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.
خدایا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت
و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد
.من ادعای عشق نمی کنم
چه کنم نمی توانم
.شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد
لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان
لبخندی نابایان
ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم
حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود
.بگزار.......
بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو
.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد
کاش میدانستی.......
کاش می دانستی........

|
چه کسی از من خوشبخت تر خواهد بود؟
اخه چرا؟ اما باید در این جهان عدالتی هم باشد ودر عالم خلقت عدل و انصاف و مروت رعایت گردد .درسته وقتی انسانی گناهکار مثل من "انسانی کاملا متفاوت با تمام مردم جهان خلقت می شود و پای در عرصه ی حیات می نهد "به نظر شما گناه کار کیست ؟ ایا این تفاوت حیرت انگیز و این همه دگرگونی ها و تنش در افکار ها ناشی از یک عدل اگاهی نیست؟چرا اطینان دارم که ریشه ی تمام دردها و بدبختیها ی من همین است .در این طبیعت خاموش و ارام راز پنهانی وجود دارد که من ان را نمی دانم و قربانی بی گناه نا اگاهی خود شدم . خداوند عادل است .این را بخوبی میدانم ولی این عدالت چرا شامل حال من نمی گردد؟ خداوندا عقل از دست داده ام "دیوانه گشته ام .به تو روی اوردم دل به رحمت و عطوفت تو بسته ام و دست نیاز به سوی تو گشوده ام "خدایا کمکم کن تا از این بیماری وحشتناک (تنهایی)رهایی یابم . خداوندا تو خود اگاهی که من از تو چیزه زیادی نخواستم ودیگر هم چیزی نخواهم خواست . چقدر باید لحظات تاریک و سیاه روز ماه سال ها را که مثل دوزخی می ماند شکنجه طاقت فرسایی را عمل کنم و راه رهایی از این خیالات را راه رهایی خود بدانم . ولی فکر می کنم که حالا هم جزیی از دوزخیان شده ام . شبها پریشان و روزها پریشان خدایا نجاتم بده .چیزی مثل خوره به جانم افتاده که خودم نمی دانم چیست . خدایا می خواهم حالا که هر بلایی سرم امده یکی دیگر هم یکی دیگر هم اضافه شود . خدایا روحم خیلی خسته است احتیاج به یک خواب عمیق چند ساله دارم که هیچ گاه ......... انقدر بخوابم که از ذهن همه پاک شوم.
|

دیوانه پرسید
: عشق چیست ؟!عاقل جواب داد
:دیوانگی
...و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد
.
گشودم در کلاس عشق بازی دفتری دیگر
به میدان جنون پا می نهد نام آوری دیگر
اگر عشق بتان کفر است در کیش مسلمانی.....خداحافظ مسلمانی که من هم
کافری دیگر....؟

جهان پر از صداي حرکت پاهاي ادمهايي است که
همچنان تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند

تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد ازارم و من
اندیشه کنان قرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما .
سیب نداشت.................





توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم
چون برق چشاتو دوست دارم
ان نگاهاتو دوست دارم
لحظه لحظه هاتو دوست دارم
درد دلاتو دوست دارم
تموم قصه هاتو دوست دارم
عطر نفساتو دوست دارم
اواز صدا تو دوست دارم
این منم با تموم وجود
میگم به خدا دوست دارم ..


((برای تنهایی))
حالا که آمده ای
همینجا بشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
حالا که آمده ای
سوز نیبانان را بد دعا نکن
بگو که خیال سفر نداری
بگو که بر نمی گردی
حالا که آمده ای
از این چمدان می ترسم
این چمدان را بر می دارم
این چمدان را
و به دریا های دور می اندازم
حالا که آمده ای
دلم برای این همه ماه
و این همه ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش
خواب می گذارند
با این همه بیداری

الهی!در سر گریستنی دارم دراز..ندانم که از حسرت گریم یا از ناز...!
![]()
لب های من آرام
یک لحظه میجنبد
اشک های من صبور
یک لحظه میریزد
چشمان من خموش
یک لحظه می بارد
یک لحظه... بسیار است
رفتن بدون من
مردن بدون تو...!!!


دوست داشتم هميشه در كنارت باشم تا تو با من به خودت برسي ولي ...
نگو ميدونم كه خود خواهي بود
براي همين وقت رفتن من مانعت نشدم:
آن شب باراني !
جاده هاي غرور از تو گريخت
وتو در مسير اندوه شكستي
چه اشتباه بزرگي
كه من ازهميشه ي تو مي گريختم وتوازسايه ي من
و آنقدر از هم گريختيم كه من اينجا ايستاده ام
وتو روبروي من ....
| معنی واقعی عشق ! | |
|
عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره عشق جدا شم . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟ واقعا عشق چیه ؟ جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .
عشق از نگاه کودکان :
از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است . 8 ساله
وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله
عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی ! ۶ ساله
عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره . ۴ساله
عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . ۷ ساله
عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . ۷ ساله عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 5 ساله
از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!
کشتن عشق
کشتن عشق یعنی آزادی محض
سایبان عشق
چقدر سخته آدم چیزهایی را که دوست داره از دست بده ،چقدر سخته وقتی که مجبوریم
|
و به امید اینکه همه به عشقشون برسن و من هم اون کسی رو که تو سرنوشتم هست را هر چه زودتر پیدا کنم.... چه کنم که خیلی تنهام؟؟؟

عشق يعني خون دل يعني جفا![]()
عشق يعني درد و دل يعني صفا
عشق يعني يك شهاب و يك سراب![]()
عشق يعني يك سلام و يك جواب
عشق يعني يك نگاه و يك نياز![]()
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني تا ابد فاني شدن![]()
عشق يعني عابد و زاهد شدن
عشق يعني همچو ليلا خون شدن ![]()
یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق یعنی تیشه فرهاد ها ![]()
عشق یعنی عالم فریاد ها
عشق یعنی زخم کوه بیستون![]()
عشق یعنی ناله های درد و خون
عشق یعنی در جهان رسوا شدن ![]()
عشق یعنی یکه و تنها شدن
عشق یعنی التماس و انتظار![]()
عشق یعنی تا ابد با من بمان



شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت ![]()
به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود ![]()
وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و ![]()
تو رفتي و هر چه بود گذشت ![]()

باز من ماندم و يک مشت هوس
باز من ماندم و يک مشت اميد
ياد آن پرتو سوزندة عشق
که ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
مرده گیر افتادی و داری تو برزخی نفس می کشی که اسمش زندگیه.
تو مردی و نمی دونی که کی و کجا٬ اصلا یادت نمی اد زندگی کرده بودی و بعد مردی
یا این که مرده به دنیا اومده بودی !!!!!
نکیر و منکر ( همون هایی که زشترین چهره ها رو دارن ) هم سراغت نیو مدن
یا شاید اومدن و تو نتونستی اونا رو از میون این همه چهره های کبود تشخیص بدی
دلت خوشه که برزخ موقتیه و بعدش بهشت و یا جهنم میشه وطن تو
ولی من تا ته این برزخ رو رفتم...................
بهشت پیش کش تموم شما خوش خیال ها : این جا خود جهنمه

و زیر سقفی از ابریم
ولی از دست من تا بازوانت دست بسیار است
و جایت در کنارم خالی خالی
:
من و تو همنشین کینه ورزانیم
همان هایی که از گل خار هایش را جدا کردند و
در دستت فرو بردند
که تو از درک زیباییش عاجز باشی
و هرگز نفهمی : یاس یعنی چه؟؟
:
من و تو چشم در چشم همین مردم
چه ها دیدیم!!!!!!!!!
و زخم چشمهای شورشان هم که شده
یک عادت معمول!!!!!
:
تو از من اندکی دوری
به قدر یک دو تا میدان
ولی تا ما شدن (حتما ) هزاران سنگ در راه است
:
من و تو ساکن یک شهر
زیر سقفی از ابریم
و من با این دعا دل خوش
که جایم پیش تو امن است

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي
در باغ نگاه ياس اميد تويي
در بين هزار پونه آنكس كه مرا
چون روح نسيم فهميد تويي

کلاس عشق
شاگردی از استادش پرسيد:"
عشق چیست؟ "استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

چرا؟
در این فکرم،که هر جایی،که هر فرد گنه کاری
چرا ناکام از قید زمان فریاد می گیرد؟
چرا از فرط این غم ها در این ویرانه می میرد؟
نمی دانم کجاست،این فهم کجاست،این دردشیرین سهم؟
در این فکرم که این عالم ،
چرا ناگه توان از جسم ما گیرد؟
چرا بی من، چرا بی تو، جدایی را ز سر گیرد؟
که بازم من نمی دانم کجاست، این فهم کجاست،این درد شیرین سهم؟
ز هر ره توشه ای جاوید
نگاهم خاطرت جوید !
صدایم خسته از عشق تو می گوید!
چرا دستم،چرا دستت ز سردی آه می گوید؟
و من هستم،کجاست این فهم،کجاست این درد شیرین سهم؟
در این فکرم،
در این ویرانه من مردم
دلم را ازهمه جای زمان بردم
چرا دردم؟
چرا بی تو میان خاطراتت سیر می کردم؟
در این عالم، همه ناگه توان از جسم ما گیرند!
چرا بی من، چرا بی تو، جدایی را ز سر گیرند؟
کجاست این فهم،کجاست این درد شیرین سهم؟

