
" مسافر "
تا کی جفا کشم زتو ، ای بیوفا برو
بگذاشتمت به مدعیان مدعا ، برو
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
بیگانه ام دگر برو ، ای آشنا برو
امید صلح نیست دگر ، نیست نیست نیست
منشین ، منشین برو ، برو برو ای بی وفا برو
در غریبی سوختم ، هیچکس ز من یادی نکرد
در میان ناله های پر زدرد ، اشک هم مرا یاری نکرد
همچنان سوختم ، چون پروانه ای در پای شمع
اشکهای شمع هم ، دردی ز من درمان نکرد
چشمان سرخ شده ، از غایت درد درون
وای افسوس که چه گویم ، اشک هم مرا یاری نکرد
سوختم ، آتش به جانم می نشیند از غم بی همدلی
من چه گویم با همه سوز دلم ، اشک هم مرا یاری نکرد
آنچنان غم ریشه کرد ، در جان و در روح و تنم
ای دل تنها ببین ، هیچکس ز من یادی نکرد
(دلنوشته)

